هر روز که میگذره، با از این شاخه به اون شاخه پریدنم آدمای زیادی دور خودم جمع میکنم
همشم سعی در شناختنشون دارم که معمولا هم زود به جاهای خوبش میرسم
هنوز سال اول تموم نشده، خودمو بین یه مشت گرگ با لباس بشر میبینم
انسان هم نه؛ نوع بشر فقط!
به قول ماریا هی میشناسم، میزارم کنار…
ولی البته گاهی مشکل از خودمونم هستا. وقتی یکی یه قدم برامون برمیداره، براش دو کیلومتر پیاده میریم!
و حالا چیزی که باعث خرسندیه، احتمالِ زیادِ اومدن مهساس…