نمک‌نشناس

هر روز که میگذره، با از این شاخه به اون شاخه پریدنم آدمای زیادی دور خودم جمع میکنم
همشم سعی در شناختنشون دارم که معمولا هم زود به جاهای خوبش میرسم

هنوز سال اول تموم نشده، خودمو بین یه مشت گرگ با لباس بشر میبینم
انسان هم نه؛ نوع بشر فقط!

به قول ماریا هی میشناسم، میزارم کنار…

ولی البته گاهی مشکل از خودمونم هستا. وقتی یکی یه قدم برامون برمیداره، براش دو کیلومتر پیاده میریم!

و حالا چیزی که باعث خرسندیه، احتمالِ زیادِ اومدن مهساس…

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

دردو دل

جدیدا یاد گرفتم وقتی کسی/چیزی آزارم میده یا دلم رو میشکونه فقط سکوت کنم!
نه گله، نه شکایت، نه حتی حرف…

حتی دیگه نمیخوام با اشک هم ناراحتی هام رو خالی کنم. چند قُلُپ آب کافیه واسه قورت دادن بغض؛ یه قلم و کاغذ هم واسه گفتن حرفایی به کاغذ که دیگه هیچ وقت قرار نیس به زبون بیان.
خیلی بهتر از اینه که با کوچیک کردن خودت کلی حرف بزنی بدون دیدن نتیجه و اهمیتی…!

تا حالا اشتباه میکردم.

اینجوری بعدِ یه مدت دل آدم هم یاد میگیره چی رو بخواد، چی رو نخواد، کِی تنگ بشه، کی گشاد!

موقعیت های مختلفی که توشون قرار گرفتم اینو ثابت کرده بهم که دل هم عادت میکنه.

من مثل مدت ها قبل که این من خیلی ساکت تر بود، حرف ها و دغدغه های کوچیکم رو پیش خودم نگه میدارم که نه گوش کسی خسته شه، نه بخواد در برابر اصرار بیش از حد و دیدن بی اهمیتی دل خودم بشکنه…

اهمیت از اهمیت میاد؛ و من اینو یاد گرفتم…

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید:

وقتی

وقتی خدا رو بر هیچ عمل و گفته‌ات شاهد نمیگیری

وقتی زخم میزنی و برای خودت توجیه و انکار میکنی

وقتی دروغ میگی… به همه! و این برات ساده‌ترین کار شده

وقتی فقط به خودت فک میکنی و خودت رو میبینی
و بقیه رو هم موظف میدونی با تموم خودخواهی های تو کنار بیان

وقتی حافظه‌ات به اختیار خودت ضعیف میشه

بدون خیلی وقته با وجدانت خدافظی کردی…

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | پاسخ دهید: